بادبادکی که به هوا پرید
کاش بادبادک تنهایی من بود تا با کشیدن قرقره دل ،دوباره به چنگم می افتاد
سلاممممممممممم معبود من به قلب من بیا مهربان من هدایتم کن به اون صراط مستقیمی که خودت به من وعده دادی زیبای من هر آنچه تا کنون آموخته ام را از یادم ببر و هر آنچه که خود دوست می داری به من آموزش بده بهترین من قدرت تغییر کردن و خوب بودن به من عنایت کن رفیق من هیچوقت تنهایم نذار عزیز ترینم به من قدرت درک وجود متعالی خودت را به من بده و ای همیشه جاودانه ام به من نشاط حقیقی عنایت بفرما و درک حقیقت بودنم و زندگی و راز و رمز های این جهان را به من بیاموز منتظرت می مانم چون صبوری هدیه ای بود از طرف خودت به من دوستت دارم که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا و بر شوی و بمانی بر آن و نعره بر آی هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت (منصور اوجی) فقط می خوام بگم شاید دیگه آپ نکنم نمی دونم دیگه از نوشته هام لذت نمی برم چند وقتی هم هست که دیگه نمی نویسم . براتون آرزو می کنم خدایی بشید. خدانگهدارتون در میان انبوه حجم ها و صداهای گوناگون گم شده ام . مردمانی به ظاهر آشنا ، ولی در حقیقت، غریبه و دور. و تو ای مهربان دست نیافتنی ام ، چرا اینقدر از من دور شده ای ؟ دیگر از انتظار بودنت در کنارم خسته شده ام. دلم می خواهد بروم ، به سمت جاده ای بی برگشت و نابودی در یک لحظه کوتاه ، بی هیچ نشانه و ردپایی. سکوتی بی پایان و دردی بی درمان او را عذاب می داد. آری، او رو به مرگ بود. دستانش فرسوده و لرزان شده بود و چشمانش خسته و کم نور، با این همه در دلش غوغایی بر پا بود. آیا قبل از مرگ او را می دید یگانه بهار زندگیش را؟ بغضش ترکید بیصدا در خود گریست. چشمانش تر شده بود و قلبش بی حضور او چیزی را در خود کم داشت. خورشید در حال غروب بود و او نیز غروب زندگیش را با پایین آمدن خورشید نظاره گر بود. آری، او نیامده بود و او نیز دیگر امیدی به آمدنش نداشت. شهرت مهمتر است تا دیدن کسی از گذشته که تنها،سهم کوچکی از خاطره هاست . و اینک جز ته مانده ای راکد و بودار هیچی نیست. یک مرداب حقیر و گل آلود. با وجود این غم و دوری از حیات بخش زندگیش ، دیگر خود را به دست باد سپرد و باد او را با خود برد... در دوردست ها گویی صدای هق هق کسی شنیده می شد کسی که عاشقانه حجم سرد روی بستر را دوست می داشت، اما افسوس که قلب او گرفتار عشق دیگری بود. و چه سخت است عاشق بودن و ندیدن گوشه چشمی از معشوق ، معشوقی که خود عاشق معشوق دیگری بود. رویای خیس کودکی چه بی ثمر با باد می رفت . کودکی که سن قلبی اش به درازا می کشید . در میان این عصر خاموش به دنبال خویش می گشت ، خودی که تا ابد محکوم به پذیرفتن آن شده بود. و او که بود؟ انعکاس آوایی تلخ یا زیبایی پنهان شده در تاریکی . صدای قارقار کلاغی از دور به گوش می رسید . آوای محزونی که بوی طرد شدن می داد . او نازیبا بود ، پس منفور خوانده شد . وسهم او از زندگی چه بود ؟! عجیب است این رسم کهنه عادت ، عادت به نداشتن نگاهی نو و تازه . و حتی ، عادت به مرگ ماهی قرمزی که بوی نوروز می داد . تو مانند کوه استوار و سربلند هستی و من مانند تپه های شنی کویر بی ثبات و نا پایدار کوه تحمل دیدن نا پایداری را ندارد اما تپه های کویر همیشه در حسرت یک زندگی پایدار و استوار به سر می برند اما افسوس که نمی دانند باد با کویر انس گرفته است
| Design By : Night Skin |

