بادبادکی که به هوا پرید
کاش بادبادک تنهایی من بود تا با کشیدن قرقره دل ،دوباره به چنگم می افتاد
** بنام او که هر چه داریم و نداریم از حکمت اوست** **درست هنگامی که انسان کوچکترین نشانه ای از آنچه طلبیده است نمی بیند باید برای آن تدارک ببیند.** کتاب مقدس(منظور نویسنده انجیل است)درباره ی این موضوع تصویری شگفت انگیز ارئه می دهد. حکایت سه پادشاه که بدون ذره ای آب برای افراد و اسبهایشان در بیابان مانده بودند با الیاس نبی مشورت کردند واو این پیام حیرت انگیز را به آنها داد:«خداوند می فرماید آنگاه که اثری از باد و باران نمی بینید،این دره را از گودالها پر کنید.» مثلاً در سالی که نیویورک گرفتار کمبود شدید مسکن بود،زنی باید خانه ای پیدا می کرد.البته همه آن را امری محال میدانستند!!!دوستانش با تأسف به او می گفتند:«واقعاً چه حیف که مجبوری اثاثیه ات را در یک انبار بگذاری و در هتل زندگی کنی.»اما او پاسخ می داد:«لازم نیست به حال من دلسوزی کنید.من اَبَرمَردَم و خانۀ دلخواهم را پیدا خواهم کرد.»ومدام این عبارت را تکرار می کرد که:«پروردگارا،راه را برای آن خانه ای که می خواهی بگشا!!»او یقین داشت که برای هر تقاضا،عرضه ای هست وچون در عرصه ی معنویت کار می کرد،شرط وشروطی نمی گذاشت،و می دانست آن کس که با خدا است در موضع قدرت ایستاده است. به فکر افتاده بود که چند پتوی نو بخرد،اما همین که شیطان توی جلدش رفت ودچار وحشت شد و به او ندا می داد:«پتوها را نخر!!شاید نتوانی خانه ای گیر بیاوری واین پتوها روی دستت بماند!»فوری به خود تشر زد که:«من با خریدن این پتوها گودالهایم را حفر می کنم.»و به این طریق برای خانۀ خود تدارک دید.پس او چنان عمل می کرد که گویی پیشاپیش صاحب خانه است. به گونه ای معجزه آسا نیز خانه پیدا کرد.با وجود دویست متقاضی دیگر،آپارتمان به او داده شد.پتوها که نمایانگر ایمان فعال بودند،کار خود را کردن. نیازی نیست بگویی گودالهایی که آن سه پادشاه در بیابان کَندند نیز از آب لبریز شد.!!! تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام،آرام خش خش گام تو تکرارکنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا، خانه ی کوچک ما سیب نداشت!!!!!!!!!!!!!! **************************** زندگی رویا نیست. زندگی زیباییست. می توان،بر درختی تهی از بار،زدن پیوندی. می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت. می توان،از میان فاصله ها را برداشت. دل من با دل تو، هر دو بیزار از این فاصله هاست... دست حق به همراتون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

