بادبادکی که به هوا پرید
کاش بادبادک تنهایی من بود تا با کشیدن قرقره دل ،دوباره به چنگم می افتاد
**بنام او که هرچه داریم و نداریم از حکمت اوست** سلام سلام سلام.... پاییز است اما کیفم پر از شکوفه است؛ برگها زرد است اما دلم از شوق رنگین است... پاییز انتهای شکوفه نیست... «به بهترین امیدوار باش» هرگز ریسمان امید را رها مکن وقتی احساس می کنی که دیگر تاب تحمل نداری جادوی امید است که به تو نیروی ادامه راه می دهد اعتمادبنفس را هرگز از دست مده تا آن زمان که باور کنی که توانایی دلیلی داری تا بکوشی هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده بر آن چنگ بزن آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند پیروزی یا شکست در چگونگی احساس ما نهفته است احساس ماست که ژرفای حیاتمان را نشان می دهد روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند صبور باش و ببین که آنها درگذرند در یاری جستن از دیگران تردید مکن امروز یا فردا،همه بدان نیازمندیم از عشق مگریز به سوی آن بشتاب... چراکه عشق ژرفترین شادی ماست چشم به راه آن چه که می خواهی،نمان با تمام وجود آن را بجوی و بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد اگر تدبیرها و رویاهایت با امیدهای تو همسو نشدند نه! تو راه گم نکرده ای...! هرآینه که چیزی نو از خود و زندگی بیاموزی بدان که پیش رفته ای از هرآنچه از تو بکاهد، بپرهیز احساس نیکو داشتن،در گرو احساس نیکو به خود داشتن است هرگز خنده را از یاد مبر وغرور نباید مانع گریستن تو شود با خندیدن و گریستن است که زندگی معنای کامل می یابد... **بنام او که هرچه داریم و نداریم از حکمت اوست** سلام سلام سلام... رها ز درد و غم و رنج بیشمار شدم قسم به خدای کعبه که رستگار شدم همین که خون سرم ریخت روی سجاده برای دیدن زهرا(س) امیدوار شدم ************************ *************** خدایا رحمتی کن تا ایمان،نان و نام برایم نیاورد.قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم و خدایا علی وار بودن و علی وار زیستن و اندیشیدن و سخن گفتن و کار کردن و وفا کردن و علی وار مردن را به ما بیاموز.«دکتر علی شریعتی» امشب رحمت دوست جاریست... مانند رود... نه!!! مانند باران... اگر دلتان لرزید...بغضتان ترکید... کسی اینجا محتاج دعاست... التماس دعا دست حق به همراتون سلام سلام سلام ... **برگ وباد** بغض آسمون شکست برگی از شاخه تکید وقتی از آن سوی باغ باد پاییزی وزید عاقبت دستای باد گلا رو از شاخه چید انگار از قلب درخت قطره قطره خون چکید می پیچه تو ذهن باد خش خش برگای زرد می شکفه یاس سفید تو شب پاییز سرد از تو جاده های سرد پاییز از راه رسیده مثل یه عابر پیر خسته، تنها، تکیده چلچله پر می کشه می ره تا شهر بهار می شینه توی خودش تا تموم شه انتظار می ریزه بارون برگ روی دستای زمین یه پرنده می خونه با یه آواز غمین «عاقبت بهار میاد سوغاتش یاسمنه خنده ی شقایقا توی باغ و چمنه» دست حق به همراتون ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

