بادبادکی که به هوا پرید
کاش بادبادک تنهایی من بود تا با کشیدن قرقره دل ،دوباره به چنگم می افتاد
**بنام او که هرچه داریم و نداریم از حکمت اوست** سلام سلام سلام... دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛و آن تیشه هزار سال است مه در شکاف کوه افتاده است.مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.دیگر کسی نقشی بر این سینه ی سخت و ستبر نمی کَند.دنیا بیستون است و روی هر ستون، عفریت فرهادکُش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می شود. تو اما باور نکن.عفریت فرهادکُش دروغ می گوید زیرا که تا عشق هست، شیرین هست...! عشق اما گاهی سخت می شود، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن برمی آید.روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردّی از عشق گذاشت؛وگر نه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند.ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوت تا مغاک.عشق، شیر و عشق،شکر؛ عشق،قند و عشق،عسل؛شیر و شکر و قند و عسلِ عشق، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است...!خسرو ما اما خداوند است...!ما به عشق این خسرو است که دربیستون مانده ایم.ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه ی هر چه سنگ و صخره می زنیم. ما به عشق این خسرو...وگر نه شیرین بهانه است! ما می رقصیم و بیستون می رقصد. ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند.آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است...! *برگرفته شده از کتاب عرفان نظرآهاری دست حق به همراتون![]()
| Design By : Night Skin |

