تبليغاتX
بادبادکی که به هوا پرید - فرسنگ ها فاصله از دلی تا دلی دیگر


بادبادکی که به هوا پرید

کاش بادبادک تنهایی من بود تا با کشیدن قرقره دل ،دوباره به چنگم می افتاد

سکوتی بی پایان و دردی بی درمان او را عذاب می داد. آری، او رو به مرگ بود.

دستانش فرسوده و لرزان شده بود و چشمانش خسته و کم نور، با این همه در دلش

غوغایی بر پا بود. آیا قبل از مرگ او را می دید یگانه بهار زندگیش را؟

بغضش ترکید بیصدا در خود گریست. چشمانش تر شده بود و قلبش بی حضور او

چیزی را در خود کم داشت.

خورشید در حال غروب بود و او نیز غروب زندگیش را با پایین آمدن خورشید

نظاره گر بود.

آری، او نیامده بود و او نیز دیگر امیدی به آمدنش نداشت. شهرت مهمتر است تا

دیدن کسی از گذشته که تنها،سهم کوچکی از خاطره هاست . و اینک جز

ته مانده ای راکد و بودار هیچی نیست. یک مرداب حقیر و گل آلود.

با وجود این غم و دوری از حیات بخش زندگیش ، دیگر خود را به دست باد سپرد

 و باد او را با خود برد...

در دوردست ها گویی صدای هق هق کسی شنیده می شد کسی که عاشقانه

حجم سرد روی بستر را دوست می داشت، اما افسوس که قلب او گرفتار عشق

دیگری بود.

و چه سخت است عاشق بودن و ندیدن گوشه چشمی از معشوق ، معشوقی که

خود عاشق معشوق دیگری بود.

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 1:18 توسط نسیم| |


Design By : Night Skin